تبليغاتX
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر...!

نگاه و علاقه

ساده بگويم.نگاه زاده ي علاقه است.

اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند!ديگر تو از آن خود نيستي!

زمان ميگذرد و زمانه نيز هم.

کودک ميشوي

جوان هستي و جواني نمکيني

ميگذري!پير ميشوي! ميماني

باز هم مثل هميشه در پي گمشده اي هستي

باز در پي آن علاقه ي پنهان،آن نگاه هميشه تازه هستي

باز آن دو چشم روشن عشق را در غبار بي امان زمان جستجو ميکني

غافل از آنکه او ديگر تکه اي از تو شده!

سايه اي خوش بر دل تو

گوشه گوشه ي اين دل خراب سرشار از عطر نگاه توست.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:12 توسط دهقان |



همین احساس شیرینه.. - ترانه های به ياد ماندنی

 

همین احساس شیرینه..

همین احساس شیرینه

که می دونم تورو دارم

که میدونم منم هرگز

تو رو تنها نمیذارم

من این دلبستگیها رو

به یک دنیا نمیفروشم

همین بسه که میدونم

همیشه در تو میجوشم

از اینجا تا تو نزدیکه

گره خوردی به افکارم

یه روز حتی بدون تو ...

من از این فکر بیزارم

دلم می خواست تو شبهام

تو رو تا خواب میبردم

اگر تقدیر مردن بود

در آغوش تو میمردم !

من و تو تا خدا میریم

همین امروز یا فردا

بهشت ما همین لحظه است

همین جا تو همین دنیا ...!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:2 توسط دهقان |


 

 

 

 

 

در چشمانت چیست که مرا به سوی خود میکشد؟

در گرمی دست هایت چیست که دستهایم انها را می طلبند

در ایینه چشمهایم بنگر چه میبینی؟

ایا میبینی که تو را میبیند؟

صدای طپش قلبم را میشنوی که فریاد میزند دوستت دارم

دوست ندارم که بگویم دوستت دارم که بدانی دوستت دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 7:21 توسط دهقان |


خیلی برای حرفهای پر معنی اش پاسخی ندارم،
خیلی وقت است که دیگر دلم برایش تنگ نمی شود،

خیلی وقت است می خواهم اسمش را از یاد ببرم،
خیلی وقت است که سعی می کنم دیگر دوستش نداشته باشم،

خیلی وقت است که...
اما چه فایده! مگر به همین راحتی می شود همه چیز را فراموش کرد؟؟!!

تو همانی که در اندیشه من می مانی.
حتی روزی که دیگر نباشم.





 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:42 توسط دهقان |


دوست دارم..... 

هر شب از محنت هجران تو میمیرم و بس

                                         می کند باد سحر زنده به بوی تو مرا

بازم خیال تو....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:36 توسط دهقان |


کاش می شد اشک رو تهديد کرد ...

 

            مدت لبخند رو تمديد کرد ...

 

                 کاش می شد در ميان لحظه ها !

 

                        لحظه ی ديدار رو نزديک کرد .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 17:21 توسط دهقان |


ترا با اشک خون از دیده بیرون راندم اخر هم

که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب ارزوها را

بزلف دیگری اویزی ان گلهای صحرا را

مگو با من مگو دیگر مگو از هستی و مستی

من ان خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم

که گلهای نگاه و خندهایم رنگ غم دارد

مرا از سینه بیرون کن ببر از خاطر اشفته نامم را

بزن بر سنگ جامم را مرا بشکن مرا بشکن

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 14:27 توسط دهقان |



  

نمیدانم پس ازمرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد بدست طفلکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش رادر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان آشفته تر سازد

بدین سان بشکند داغ سکوت مرگبارم را

 ******************

بیا که ساحت خورشید ابر آسا شد ::..

بیا که ساحت خورشید ابر آسا شد 

شب سیاه بناگه ز غرب پیدا شد 

بیا که چهره عفریت نامــــــــرادی ها 

بجای عکس فرشته نشست و غوغا شد


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 14:18 توسط دهقان |



صادق هدايت در 28 بهمن 1281 شمسي در تهران به دنيا آمد. اين نابغه‌ي ادبيات معاصر ايران، با آفرينش شاهكاري چون «بوف كور» و داستان‌هاي كوتاه زيبايي چون «زني كه مردش را گم كرد»، «سه قطره خون»، «داش آكل» و «سگ ولگرد»، گزارش‌هاي ساده‌ي جمال‌زاده را تا حد داستان‌هاي روان‌شناختي مدرن ارتقاء داد و عنوان "پدر داستان نويسي نوين ايران" را از آن خود ساخت. او در سن 48 سالگي در شهر پاريس، به وسيله‌ي گاز خودكشي كرد.

داستان «سه قطره خون» يكي از داستان‌هاي شاخص اوست كه در سال 1311 منتشر شده است.

سه قطره خون

صادق هدايت

«ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شده‌ام و هفته‌ي ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بوده‌ام؟ يك سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس مي‌كردم كاغذ و قلم مي‌خواستم به من نمي‌دادند. هميشه پيش خودم گمان مي‌كردم هرساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت… ولي ديروز بدون اينكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند. چيزي كه آن قدر آرزو مي كردم، چيزي كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فايده _ از ديروز تا حالا هرچه فكر مي كنم چيزي ندارم كه بنويسم. مثل اينست كه ... (( کل پست در ادامه مطلب...))


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 14:14 توسط دهقان |


 

تماشائی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی
دلم می پاشد از هم ، بس که زیبا می شوی گاهی
حضور گاهگاهت بازی خورشید با ابر است
که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی
به ما تا می رسی کج میکنی یکباره راهت را
زناچاریست گر هم صحبت ما می شوی گاهی
دلت پاک است اما با تمام سادگیهایت
به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی
تو را از سرخی سیب غزلهایم گریزی نیست
تو هم مانند حوا زود اغوا می شود گاهی...

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 13:39 توسط دهقان |